تبليغاتX
رویای خیس


رویای خیس

...حرفهای ناگفته

سخت آشفته غمگین بودم ...

به خودم میگفتم : 

بچه ها تنبل و بد اخلاقند       دست کم میگیرند    درس و مشق خود را.

باید امروز یکی را بزنم ،اخم کنم         ونخندم اصلا

تا بترسند از من         و حسابی ببرند.

خط کشی آوردم        در هوا چرخاندم.

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید.

مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !

اولی کامل بود ، دومی بدخط بود ... برسرش داد زدم

سومی می لرزید ... خوب ، گیر آوردم !!

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ... دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف ، آن طرف ، نیمکتش را می گشت ، تو کجایی بچه ؟؟

- بله آقا : اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

- به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند.    ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را       خط کشم بالا رفت   

خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد ، چون نگاهش کردم ناله سختی کرد

گوشه صورت او قرمز شد. هق هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان می گریید ... مثل شخصی آرام ، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله ، در کنارم خم شد ، زیر یک میز، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد

- گفت : آقا ایناهاش

دفتر مشق حسن ، چون نگاهش کردم ، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم ، جای آن چوب ستم ، بردلم آتش زد

سرخی گونه او ، به کبودی گروید ...

... صبح فردا دیدم که حسن با پدرش و یکی مرد دگر سوی من می آیند.

خجل و دل نگران ، منتظر ماندم من    تا که حرفی بزنند    شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید ...

سخت در اندیشه ی آنان بودم    پدرش بعد سلام ، گفت : لطفی بکنید 

وحسن را بسپارید به ما

گفتمش : چی شده آقا رحمان؟

گفت : این خنگ خدا    وقتی از مدرسه بر میگشته به زمین افتاده

بچه سر به هوا ، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیرابرو و کنار چشمش ،

متورم شده است. درد سختی دارد ، می بریمش دکتر    با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک ... غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم ، لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب

و دفتر...


من چه کوچک بودم ، او چه اندازه بزرگ


به پدر نیز نگفت ، آنچه من از سر خشم ، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام


او به من یاد بداد درس زیبایی را

که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی ، نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی


یا چرا اصلا من عصبانی باشم !    با محبت شاید ، گرهی بگشایم

باخشونت هرگز...


با خشونت هرگز...

خط خطی شده درچهارشنبه 11 آبان1390 ساعت 0:0 توسط فائزه و مهدیه|

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی و دلتنگی ...

 

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

 

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

وبرگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست ...

در برگه ام ، کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است .                            

برگه ها بالا ...

.................................................

در عین ناباوری آهنگی رو پیدا کردم که فوق العاده دوستش دارم.واستون گذاشتم ، تا شماهم لذت ببرین .

خط خطی شده درسه شنبه 4 مرداد1390 ساعت 18:30 توسط فائزه و مهدیه|

تو که در باور مهتابی عشق

رنگ دریا داری فکر امروزت باش

به کجا مینگری

زندگی ثانیه است

وسعت ثانیه را میفهمی

میشود مثل نسیم بال در بال پرستو

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

دل تو تنها نیست

تو خدا را داری

و من آرامش چشمان تو را !!!

 

پاورقی:گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد شقایق هست تو نیستی چه باید کرد؟

به یاد "آرزو" عزیز که دیگر در جمع ما نیست

واسه شادی روحش صلوات

خط خطی شده دریکشنبه 5 تیر1390 ساعت 11:46 توسط فائزه و مهدیه|

 

با عرض پوزش که دیر آپ کردیم البته قرار نبود به همین زودی آپ کنیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداینم یه خاطر اصرار بعضی از دوستانهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته این ماه خیلی سرمون شلوغ بود بعد از عمری تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدداشتیم دخترخاله عروس میکردیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدالبته قابل ذکر است که عروس خانم خواهر زاده فائزه بود و دخترخاله بنده

به هر حال عروسی بود و هزارتا دردسر که من چی بپوشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و کجا برو آرایشگاه و......تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت البته اگه خانواده....(فامیلیشون سانسور) نرفته بودن مسافرت و تو عروسی شرکت میکردن حالش بیشتر بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امیدوارم عروس و داماد هم خوشبخت بشن و چند سال دیگه....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امروزم که مدرسه نرفتیم و تو خونه استراحت میکنیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداستراحت بعد سیزده بدر  البته چه سیزده بدری تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدخیلی مزخرف بود  زیاد خوش نگذشت

اصلا امسال عیدم خوب نبود(به جز عروسی) نه درس خوندم نه از عید و عید دیدنی و عیدیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدچیزی نفهمیدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فقط امیدوارم سال خوبی باشه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وای که چقدر حرف زدم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

ای کاش کودک بودم..................

 

ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

 

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم 

 

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

 

 ای کاش کودک بودم تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد

 

ای کاش کودک بودم  تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

 

 ای کاش کودک بودم  تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد

 

ای کاش کودک بودم تا هیچ خبری از اطراف خودم نداشتم و تمام زندگیم عروسکی بود که برایش مادر شده بودم

 

ای کاش کودک بودم تا وقتی از دست کسی ناراحت می شدم خیلی راحت با قهر کردن آن را از ناراحتی خود باخبر می کردم.

 

خط خطی شده دریکشنبه 14 فروردین1390 ساعت 15:13 توسط فائزه و مهدیه|

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی.

چقدر هم تنها!

خیال میکنم
           

 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

 

دچار یعنی.................عاشق.

 

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

ودست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

نه....! وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

 

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،

همیشه فاصله ای هست.

 

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

 

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

 

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که
                        غرق ابهامند.

 

                  

                                          

خط خطی شده درپنجشنبه 11 آذر1389 ساعت 15:11 توسط فائزه و مهدیه|

دیدی ای حافظ کنعان دلم بی ماه شد

عاقبت از اشک غم کوه امیدم کاه شد

گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی

یوسف من تا قیامت هم نشین چاه شد

 

                                                           

قلب ما آدما مثل یه کلبه ی قدیمی گرم و

دنج می مونه... هر وقت مسافری به ماسرمی زنه

کلبه رو واسش چراغونی می کنیم٬بهش عادت

می کنیم و دل میبندیم و اینو از یاد می بریم که:

مسافر برای رفتن به کلبه اومده...

 

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم ،

 به هوس بازی این بی خبران می خندم ،

هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم ،

 خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است ،

کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .

خط خطی شده دردوشنبه 22 شهریور1389 ساعت 16:0 توسط فائزه و مهدیه|

  سلام بروبچ حالتون چطوره؟

  ببخشید که یه مدت نبودیم من (مهدیه) که امتحان داشتم فائزه هم یه عالمه تحویل واسه   دانشگاش داشت.اما حالا دیگه فصل خوش گذرونیه. راستی یه خسته نباشید به بچه کنکوریا  امیدوارم موفق بشین

 خیالتون راحت امروز دیگه واسه تولد کسی نمی خوام آپ کنم

 وقت داشتین این داستانو بخونید ولی واسه افراد احساساتی توصیه نمیشه!!!

                                         *********************

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشوعوض   کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام..... 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

بابا اشکاتو پاک کن الان یکی میبینه مسخرت میکنه

 

 نظر یادتون نره تا آپ بعدی خداحافظ

خط خطی شده دردوشنبه 14 تیر1389 ساعت 13:18 توسط فائزه و مهدیه|

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

خط خطی شده درشنبه 26 دی1388 ساعت 23:32 توسط فائزه و مهدیه|

 

 نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

 میدونم متنش زیاده.ولی خوندنش ضرری نداره دوستان!!! 

 امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه  تو را به

آسمان ببرد. به آسمان ها برو ، ولی گاهی هم به روی زمین بیا و مردم را

تماشا  کن؛ زندگی آنهایی که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از

بینوایی می لرزد،  هنر نمایی می کنند. من خود یکی از آن ها بوده ام.

جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب ها ی بس دور،

با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستانی شنیدنی است.  داستان آن دلقک گرسنه

که در پست ترین صحنه های لندن ، آواز می خواند و صدقه می گرفت،

داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را

کشیده ام. و از این ها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که

اقیانوسی از غرور در دلش  موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر،

غرورش را خرد نمی کند. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که 

بمیرند، حرفی نباید زد. به دنبال نام تو ، نام من است : « چاپلین »

دخترم، در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و

موسیقی است. نیمه شب، آن هنگام که از سالن پرشکوه * شانزلیزه *

بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.

از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند، احوالپرسی کن. حال

زنش را بپرس و اگر باردار بود پولی را برای خریدن لباس بچه اش

نداشت، مبلغی را پنهانی به او بده.

به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را

بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرج های دیگرت باید صورت  حساب

بفرستی .

دخترم جرالدین، گاهی با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه

کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس، و دست کم، روزی یک بار بگو:

« من هم از آنها هستم » . تو واقعا یکی از آنها هستی نه بیشتر !

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پای  او را می شکند.

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،

همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه  پاریس

برسان. من آن جا را به خوبی می شناسم. آنجا بازیگران همانند خویش

را خواهی دید که قرن ها پیش، زیباتر از تو و مغرورتر از تو، هنرنمایی

می کنند. اما در آن جا از نور خیره کننده تئاتر * شانزلیزه * خبری

نیست .

دخترم، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه قدر دلت می

خواهد، بگیری و خرج کنی.  ولی هر وقت خواستی د و فرانک خرج

کنی، با خود بگو: سومین  فرانک از آن من نیست. این مال یک مرد فقیر

و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم

نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت. اگر از

پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که از نیروی فریب و

افسون پول، این فرزند بی جان شیطان، خوب آگاهم. من زمانی طولانی

در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان  روی ریسمانی

نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم

بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار ،

سقوط می کنند.

دخترم شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب

بدهدو آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو

خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف

زاده بی بند و بار، تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی

بود. همیشه بند بازان ناشی، سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و

زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر

گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با

او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این

خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند.

او برای تعریف * عشق * که معنای آن * یکدلی * است، شایسته تر از

من است. دخترم، هیچ کس و هیچ چیز دیگر در جهان، نمی توان یافت که

شایسته آن باشد دختری ناخن دست و پای خود را برای آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که

روحش را برای تو عریان کرده است.

حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگری می گذارم و با این آخرین

پیام، نامه را پایان می بخشم:

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر

مردن، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

 

خط خطی شده دردوشنبه 18 آبان1388 ساعت 12:30 توسط فائزه و مهدیه|

"خانه دوست كجاست؟"

در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

خانه دوست كجاست

خط خطی شده درسه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 12:48 توسط فائزه و مهدیه|

شاید آن روز که سهراب نوشت

 تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت:هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است

خط خطی شده درجمعه 15 خرداد1388 ساعت 14:49 توسط فائزه و مهدیه|

       http://love-is-dead.persianblog.ir/1387/5/
 
 
به آسمان بگو ، که چگونه دل تنگی هایم را با رنگ کلاغ سیاه کردم تا نتوان آن ها را خواند. و چگونه
 
آرزوهایم را به رنگ آبی نوشتم تا هر بار که آسمان را نگاه می کنم آرزوهایم را ببینم .چشم انتظار در جاده
 
تلاش، گام بر می دارم تا روزی آرزوهایم را که در قلب آبی آسمان پنهان کرده ام رنگ واقعیت  به خود
 
بگیرد.آری با آسمان حرفها دارم ، شبهای دل تنگی ام چشم در چشم هایش در وسعت مهربانش به دنبال
 
معبود خود راز و نیاز می کنم.
خط خطی شده درچهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 12:31 توسط فائزه و مهدیه|


Design By : RoozGozar.com

OTHERS

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ

عاشق این آهنگم